مثال رود جاری در زمین بودم که باران چشمه ام بود که عمر خویش را سبز کردم زمین های که هردم بسترم بود تمام فکرهای زمین انگار در ذهن من جاریست کسی شاید نداندکه نفس های علف آواز یک شادیست من از رنج زمین دردی براین اندیشه ها دارم که هرچه راه ناهموار تلاش ساختن بادرد بیشتر توای تنها تراز روز بعد توای باران به روز اَبر تمام غصه ات بامن من از اندوه چشمانت کمی هم شعر میسازم... و اتمام را هرآنچه هست سبز میدانم
برچسب:
نویسنده: آرمان نجفی
کسی ما را نمیفهمد خدا میداند این حرفم که در تنهاشدن تنها خدای خویش را فهمیدم کسی را متنظر درشب چراغ روشنی هردم زکوی یار هم نیست تو ای تاریک تر از من مرا یاد آر هردم که در آن صبح بارانی شعر هم امیدی از آمدن دارد زمانی دورتر یاد آن دوران که باران طعم خوب آشنایی داشت گذشت و زندگی هم ساخت ما را به طرحی که دلش میخاست منِ در زمان حاضر و آن روز ، توی دیروز و روز آیندهها چه فرقی میکند عاشق همیشه باخت میداد...
برچسب:
نویسنده: آرمان نجفی
بغل بگیر کوچه را که فقط کوچه میفهمد تمام حرف های نگفته نگاهم را سکوت کوچه را بشنو اگر نمیشنوی صدای نگاهم را همیشه که مرد حرف نباید بزند کمی عمیق شو نگاهم را زمانه چنین قصه ها دارد تو ببین من بیخیالم را پی اثبات خود نبودم من اگرچه اثبات میکنم محالم را این بگذرد ، بهانه شب های شعر من کسی شکسته انگار شیشه های شرابم را
برچسب:
نویسنده: آرمان نجفی
برچسب:
نویسنده: آرمان نجفی
زبان گنجشک رامیفهمم نشسته درسکوت خانه ام...
برچسب:
نویسنده: آرمان نجفی